<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>THE EYERANIANS &#187; culture</title>
	<atom:link href="http://www.eyeranians.com/archives/category/culture/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.eyeranians.com</link>
	<description>News from the Iranian Pop Culture and politics</description>
	<lastBuildDate>Mon, 19 Jul 2010 19:50:02 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>Shabe Yalda, the longest night of the year</title>
		<link>http://www.eyeranians.com/archives/211</link>
		<comments>http://www.eyeranians.com/archives/211#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Dec 2008 21:16:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>persiancowboy</dc:creator>
				<category><![CDATA[History]]></category>
		<category><![CDATA[culture]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.eyeranians.com/archives/211</guid>
		<description><![CDATA[شب یلدا؛ شب چله، شب ایرانی &#160; ايرانيان سی ام آذر ماه با جشنی شبانه با آخرين روز پاييز وداع می گويند ؛ جشنی که از آن به عنوان جشن شب چله يا شب يلدا نام برده می شود. &#160; شب چله برای ايرانيان شب تولد ميترا خداوندگار روشنايی است. آنها طولانی ترين شب سال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right" align="right"> شب یلدا؛ شب چله، شب ایرانی</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">ايرانيان سی ام آذر ماه با جشنی شبانه با آخرين روز پاييز وداع می گويند ؛ جشنی که از آن به عنوان جشن شب چله يا شب يلدا نام برده می شود.</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">شب چله برای ايرانيان شب تولد ميترا خداوندگار روشنايی است. آنها طولانی ترين شب سال را با گفت و شنود و خوردن آجيل و ميوه های سرخ فام به اميد پيروزی روشنی بر تاريکی سپری می کنند.</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">گفته می شود مراسم شب چله يا تولد ميترا که از آئين ميترائيسم برجای مانده، در زمان جنگ ايرانيان با يونانيان به آن کشور رفت و از آن طريق به روم رسيد و از آن پس اروپائيان آن را به عنوان شب تولد عيسی مسيح قرار دادند</p>
<p> SHAB-E YALDA</p>
<p>Another account of &#8220;Shab-e Yalda&#8221;, &#8220;Night of Birth&#8221; as the The Eve of the Birth of Mithra, the Sun God</p>
<p>&#8216;Shab-e Yalda&#8217;, celebrated on 21 December, has great significance in the Iranian calendar. It is the eve of the birth of Mithra, the Sun God, who symbolised light, goodness and strength on earth. Shab-e Yalda is a time of joy.</p>
<p>Yalda is a Syriac word meaning birth. Mithra-worshippers used the term &#8216;yalda&#8217; specifically with reference to the birth of Mithra. As the longest night of the year, the Eve of Yalda (Shab-e Yalda) is also a turning point, after which the days grow longer. In ancient times it symbolised the triumph of the Sun God over the powers of darkness.</p>
<p>Over the centuries Mithraism spread to Greece and Ancient Rome via Asia Minor, gaining popularity within the ranks of the Roman army. In the 4th century AD as a result of errors made in calculating leap years and dates, the birthday of Mithra was transferred to 25 December. Until then Christ&#8217;s birthday had been celebrated on 6 January by all branches of the Christian Church. But with the cult of Mithra still popular in Roman Europe, the Christian Church adopted many of the Mithraic rituals and proclaimed 25 December as the official birthday of Christ. Today the Armenian and Eastern Orthodox Churches continue to celebrate 6 January as Christ&#8217;s birthday.</p>
<p>&#8220;It was said that Mithra was born out of the light that came from within the Alborz mountains.&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.eyeranians.com/archives/211/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حضور گلشیفته فراهانی در افتتاحیه فیلم مجموعه دروغ ها</title>
		<link>http://www.eyeranians.com/archives/194</link>
		<comments>http://www.eyeranians.com/archives/194#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Oct 2008 03:58:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Rezareza</dc:creator>
				<category><![CDATA[In the News]]></category>
		<category><![CDATA[culture]]></category>
		<category><![CDATA[pop culture]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.eyeranians.com/archives/194</guid>
		<description><![CDATA[خانم فراهانی که فرزند بهزاد فراهانی هنرپیشه پیشکسوت سینما و تئاتر ایران و خواهر شقایق فراهانی از بازیگران زن سال های اخیر سینمای ایران است، اخیراً با همسر خود در فرانسه اقامت یافته است &#160; او به دیلی‌نیوز گفته است که عاشق ایران است و خانواده اش در ایران زندگی می کنند ولی با این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://cache3.asset-cache.net/xc/83138390.jpg?v=1&amp;c=NewsMaker&amp;k=2&amp;d=17A4AD9FDB9CF19303D83A05122D23690CF64C56DDBCFE0BE30A760B0D811297" border="1" height="594" width="390" /></p>
<p><img src="webkit-fake-url://E7B11857-30B0-4542-AD83-43719A7E5DDB/24e2hcp.gif" alt="24e2hcp.gif" /></p>
<p align="right"> خانم فراهانی که فرزند بهزاد فراهانی هنرپیشه پیشکسوت سینما و تئاتر ایران و خواهر شقایق فراهانی از بازیگران زن سال های اخیر سینمای ایران است، اخیراً با همسر خود در فرانسه اقامت یافته است</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">او به دیلی‌نیوز گفته است که عاشق ایران است و خانواده اش در ایران زندگی می کنند ولی با این شرایط  اگر خانواده اش بخواهند وی را دوباره ببینند، آنها هستند که مجبورند ایران را ترک کنند</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right"><a href="http://www.radiofarda.com/Article/2008/10/07/f7_Golshifteh_Farahani_Hollywood.html">ادامه مطلب</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.eyeranians.com/archives/194/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفتگو با یکی از اولین دخترانی که در اصفهان دیپلم گرفت</title>
		<link>http://www.eyeranians.com/archives/189</link>
		<comments>http://www.eyeranians.com/archives/189#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Sep 2008 00:09:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>persiancowboy</dc:creator>
				<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[culture]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.eyeranians.com/2008/09/12/%da%af%d9%81%d8%aa%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[ فکر می کردم ۵۰ سال زود به دنیا آمده ام!! &#160; به شناسنامه، «طلعت شاه ناصری» متولد سال ۱۲۹۸ است اما خودش حدس می زند سنش بیش از چیزی است که در شناسنامه نوشته اند. در سال ۱۳۱۵ هم دیپلم گرفته. یکی از اولین دختران اصفهانی است که دیپلم گرفته اند. می گوید همان موقع [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><strong><font size="4" face="Rousseau™"><font color="#000000" size="+0" face="Times New Roman"> <strong><font color="#0000ff" size="6">فکر می کردم ۵۰ سال زود به دنیا آمده ام<span lang="fa">!!</span></font></strong></font></font></strong></p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="right"><strong><font size="4" face="Rousseau™"><font color="#000000" size="+0" face="Times New Roman"><a href="http://groups.yahoo.com/group/sahneh/join" rel="nofollow" target="_blank"></p>
<p style="text-align: center"><img src="http://www.zigzagmag.org/GetPicture.aspx/2108041249e145129e0d1a230ba5d299.jpg" alt="Photo By Hadi Nili" border="0" width="374" height="281" /></p>
<p></a>  </font></font></strong></p>
<p dir="rtl" align="right"><span style="font-size: 14pt"><strong><font size="4" face="Rousseau™"><font color="#000000" size="+0" face="Times New Roman">به شناسنامه، «طلعت شاه ناصری» متولد سال ۱۲۹۸ است اما خودش حدس می زند سنش بیش از چیزی است که در شناسنامه نوشته اند. در سال ۱۳۱۵ هم دیپلم گرفته. یکی از اولین دختران اصفهانی است که دیپلم گرفته اند. می گوید همان موقع مدیر مدرسه شان تصدیق ششم ابتدایی داشته است.</p>
<p>آن ها چهار نفر بودند. سه دختر دیگر، یکی خانم «فخری سجادی» است، دیگری «خانم نظمی»، و سومی خانم «ملوک ربانی». می گوید از آن میان، فخری سجادی شهردار ناحیه ۵ اصفهان شد و ملوک ربانی مدیر مدرسه بهشت آیین؛ از مهم ترین مدرسه های دخترانه شهر اصفهان. خانم نظمی اما شوهر که کرد، به خانه نشست.</p>
<p>آن روزها اصفهان دو مدرسه دخترانه داشت: «بهشت آیین» و «بانوان». مدرسه طلعت، مدرسه بانوان بود؛ یک مدرسه عمومی. طلعت خانم یادش می آید: «اما با این که مدرسه اش عمومی بود، همه کس را راه نمی دادند. یعنی همه کس توان پرداخت شهریه را نداشت. یادم است شهریه ام سالی ۱۵ قران بود؛ پولی که آن موقع &#8220;خیلی&#8221; بود.»</p>
<p>به «کشف حجاب» سال ۱۳۱۴ که می رسد، انگار مطمئن نیست ذوقش را نشان بدهد یا تاسفش را. «شب &#8220;کشف حجاب&#8221; تا صبح خوابم نبرد. ذوق این را داشتم که صبح یک کلاه و کت مخمل می‌پوشم و کفش پاشنه دار. خر بودم؛ نمی‌دانستم کفش پاشنه دار برای مدرسه نیست!» همزمان یادش می آید آن چند همکلاسی را که بعد از کشف حجاب، دیگر نتوانستند درسشان را ادامه دهند و خانه نشین شدند؛ رفیق های نیمه راه.</p>
<p>درباره واکنش مردم آن روز به این که به عنوان یک دختر به مدرسه می رفت، می گوید: «خوش شان نمی آمد اما فحش هم نمی دادند!» انگیزه اش از درس خواندن، این بوده که برود سر کار. «بلافاصله بعد از گرفتن دیپلم، رفتم استخدام شدم. رشوه دادم؛ دو برابر حقوقی که باش استخدام شدم. می ارزید!»</p>
<p>با وجود رشوه ای که داد تا استخدام شود، می گوید خودش هیچ وقت رشوه نگرفته. جایگاه اداری اش اجازه می داد زیرمیزی های درست و حسابی ای بگیرد، اما «خدا می داند یک قران هم دزدی نکردم! بودند افرادی مثل من که زندگی شان را با پول دزدی و رشوه ساختند.» رشوه را به لهجه اصفهانی اش می گوید «رُشوه».</p>
<p><font color="#800080">«ارتقاء برای زنان ممنوع بود»<br />
</font><br />
کارکردن برای طلعت جوان، سخت و گاه آزاردهنده بوده: «سال ها آن جا خون دل خوردم. به عنوان ماشین نویس استخدام شدم. به عنوان دیگری نمی توانستند استخدامم کنند. فقط ماشین نویسی را در شان زن می دیدند.» می گوید همکارانش به او حسادت می کرده اند. «تمام مردهایی که در اداره ام بودند، تصدیق ششم ابتدایی داشتند. حتی یک دیپلمه یا یک سیکلی هم بین شان نبود. ولی دستور بود که به زن ترقی ندهند. برای زن اهمیت قائل نبودند. تا این که سال ۴۵ یا حول و حوش آن بود که دستور آمد خانم ها می توانند در اداره ها سمت بگیرند. تا قبل از آن سمت نداشتم. شدم رئیس دفتر اداره. دوسال که گذشت، شدم رئیس امور اداری. با همین سمت هم موقع انقلاب بازنشسته شدم. نوشتم به اداره که چون سنوات خدمتم به حد نصاب رسیده و شوهرم هم مریض است، می خواهم بازنشسته شوم.»</p>
<p>آرزوی برآورده نشده خانم شاه ناصری، این بوده که به دانشگاه برود و تحصیلش را ادامه دهد. «آن موقع که دیپلمم را گرفتم، اصفهان دانشگاه نداشت. فقط تهران بود. اما بودجه اش را نداشتم که بروم تهران. آرزویم بود می رفتم دانشگاه. اما نمی توانستم. اقوام مان امل بودند! بد می دانستند. بعدش هم که برای خودم حقوق بگیر شدم، شوهر کرده بودم و بچه داشتم. نمی توانستم ولشان کنم و بروم دانشگاه.»</p>
<p><font color="#800080">«به روی شوهرم نیاوردم که دیپلم ندارد»<br />
</font><br />
طلعت، ۲۳ ساله بود که ازدواج کرد. با شوهر مرحومش که شیرازی بود و ۱۰ &#8211; ۱۵ سال از خودش بزرگ تر، در همان اداره ای که کار می کرده آشنا شده است. هیچ خواستگاری یا مراسم رسمی ای هم در کار نبوده. همسرش او را پشت تلفن از پدر طلعت خانم خواستگاری کرده است. «وقتی گفتم این خوب است، پدرم راضی شد. می دانست راه خطا نمی روم.» مهریه خانم شاه ناصری، هزار تومان بوده: «نه پَست بود و نه مثل این روزها که میلیون میلیون است.» همسر خانم شاه ناصری، تصدیق ششم ابتدایی داشته: «ولی در تمام عمر یک بار به رویش نیاوردم که من دیپلم دارم و تو نداری.»</p>
<p>حالا ۳ دختر، ۱ پسر، ۱۱ نوه، و ۶ نتیجه دارد. به تربیت فرزندانش می بالد: «در تربیت این ها کم نگذاشتم. برایم ارزش قائل اند که تربیتم درست بوده.» طلعت شاه ناصری می گوید: «هرچه خودم به عنوان یک زن تحقیر شدم، عوضش دخترهایم را جوری بار آوردم که زیر بار تحقیر زن نروند.»</p>
<p>خانم شاه ناصری این بخت را داشته که همسری هم فکر و هم عقیده اش داشته باشد. «اصلا یک بار هم حرف این نشد که نروم سر کار.» البته به نظر خودش، این به خاطر «حجب و حیا»ی خودش بوده و این که شوهرش می دانسته طلعت کار خطایی نمی کند: «در این ۳۰ سال که در اداره بودم، یک بار کسی به من نگفت چرا خندیدی یا چرا با فلانی آن طوری حرف زدی؟ خودم می فهمیدم چه طور رفتار کنم. با حیا رفتار می کردم. حجاب نداشتم اما یک بار هم آستین کوتاه نپوشیدم.»</p>
<p>روزگار خودش را با این روزها مقایسه می کند: «حالا با وقتی که ما درس می خواندیم، خیلی تفاوت دارد. آن زمان هنوز حجب و حیا بود. هنوز دخترها دنبال حرکت هایی که حالا می روند، نبودند. ولی حالا هرکی هرکی است! دخترها که هر کار می خواهند می کنند و پسرها هم که برایشان خوب شده! مثلاً دوست می گیرند؛ رفیق می گیرند. اما من از این حرف ها نداشتم. ابداً!»</p>
<p><font color="#800080">«از زن بودنم، شرمنده ام»<br />
</font><br />
صدای خسته و بی رمق طلعت خانم وقتی تلخ می شود که یاد دشواری ها و مشقت های زندگی اش به عنوان یک شهروند مونث جامعه ایرانی می افتد: «در عمری که کرده ام، همیشه از زن بودنم عار داشته ام. می گویم خدا به من ظلم کرد که زن خلقم کرد با همان لحن مادربزرگانه اش می گوید: «قدر مرد بودنت را بدان! نمی دانی زن چه قدر توسری می خورد&#8230;»</p>
<p>طلعت جوان جز این که از زن بودنش ناراحت بوده، علاوه بر آن از زمانه اش هم دل خوشی نداشته: «جوان که بودم می گفتم ۵۰ سال زود به دنیا آمده ام! به خیالم ۵۰ سال بعد همه چیز ترقی می کند! نمی دانستم این اوضاع می شود!» می گوید دیگر حالا به ۵۰ سال بعد هم فکر نمی کند: «نمی خواهم باشم. مایه دردسر شده ام. دیگر مغزم کار نمی کند&#8230; این قدر خسته و مریضم که هیچ چیز از این روزهایم نمی فهمم. بیشتر از این ناراحتم که زمانی یک مقامی برای خودم داشته ام ولی حالا این طور زمین گیرم.»</p>
<p><a href="http://groups.yahoo.com/group/sahneh/join" rel="nofollow" target="_blank"></p>
<p style="text-align: center"><img src="http://www.zigzagmag.org/GetPicture.aspx/b0773a5f850b423a8fcee2ef0ad371f7.jpg" alt="Photo By Hadi Nili" border="0" width="374" height="236" /></p>
<p></a></font></font></strong></span></p>
<p dir="rtl" align="right"><span style="font-size: 14pt"><strong><font size="4" face="Rousseau™"><font color="#000000" size="+0" face="Times New Roman"><br />
خاطره ای یادش می آید که لبخند به چهره اش می آورد: «یکی از معلم هایمان، آقاجان «همامی» بود. خداوند ادبیات بود. یک بار سر کلاس از همه دانش آموزها سوالی پرسید که هیچ کس نتوانست جواب بدهد اما من جواب دادم. برایم نوشت: اگر شه ناصری پندم دهد گوش / نسازد پندهایم را فراموش / رباید گوی سبقت همگنان را که با فهم است و با ادراک و باهوش.» به شوخی و خنده اضافه می کند: «اما حالا نه فهم دارم، نه ادراک، و نه هوش! دیگر جمع و تفریق هم یادم رفته.»</p>
<p><font color="#800080">«زیر سایه مرتضی علی»<br />
</font><br />
طلعت شاه ‌ناصری و خانه‌اش در خیابان «خاقانی» اصفهان، هر دو از مرداد این شهر بی رمق تر شده اند. از آن بلند پروازی ها دیگر خبری نیست. حالا حکایت پیری و نارسایی کبد و قرص های صبح و ظهر و شب است و نفس ها که سخت و بریده می روند و می آیند. خانم شاه ناصری این روزها از کم کاری کبد رنج می برد. فقط ۴ درصد از کبدش وفادار مانده است. این نارسایی، بدنی نحیف و کم رمق برایش باقی گذاشته. همه «گذشته ها» را با بیانی گرم، مثل یک قصه تعریف می کند؛ قصه ای که البته به فراخور سن و سال، رشته اش مدام از دست قصه گو در می رود.</p>
<p>می گوید «رفتنی» است و دعا می‌کند: «همه مان زیر سایه مرتضی علی». «مرتضی علی» را با تاکید خاصی می گوید و بعد با لحنی که انگار بخواهد کسی را از اشتباه در بیاورد، توضیح می دهد: «درست است که مثل خیلی های دیگر نبوده ام و مدرسه رو و دختر بیرون شدم؛ اما اهل دین و مذهب هم بودم. شاید بعضی وقت ها حواسم پرت شود و نماز یا روزه ام پس و پیش شود اما &#8220;معتقد&#8221;م. اگر الان برایم قرآن بیاورید و هرجایش را باز کنید، می توانم بخوانم. این ها را همه در مدرسه یاد گرفتم.»</p>
<p>بعد از ساعتی، وقت رفع زحمت می رسد. توان بدرقه را ندارد اما همان طور که به زحمت از روی مبل چوبی بلند می شود، با لحنی که رنگی از هشدار دارد، می گوید: «طولی نمی کشد که شما هم همین می شوید؛ مثل من پیر و افتاده. یک دفعه چشم باز می کنید می بینید دیگر نمی توانید آن کارهایی که سابق می کردید را بکنید&#8230; دو چیز است که نمی شود کاریش کرد: یکی پیری، و یکی هم مردن</font></font></strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.eyeranians.com/archives/189/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
