بزرگترين فرش خاكي جهان با عنوان خليج فارس كه به مناسبت سي‌امين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي در جزيره هرمز ساخته شده است، همزمان با روز عيد سعيد قربان رونمايي شد. اين فرش در ابعاد 1200 متر مربع و از 70 نوع خاك رنگي مربوط به جزيره هرمز توسط هنرمندان تجسمي كار استان هرمزگان، با هزينه شخصي خود بالغ بر 10 ميليون تومان اجرا شد.در طراحي اين فرش سعي شده از الگوي فرش خشتي و براساس فرهنگ و رسوم و مضامين تاريخي استان هرمزگان استفاده شود

از مبدأ هجری خورشیدی و 3734 از مبدأ اندازه‌گیری گاهشماری ایرانی

رضا مرادی غیاث آبادی

نسخه‌های پی‌دی‌اف سالنمای سال آینده ایرانی همراه با راهنمای زمان جشن‌ها و گردهمایی‌های ملی ایران باستان در دو گونه هفتگی و ماهانه منتشر شده است. این سالنما را می‌توانید از اینجا دریافت کنید:

سالنمای سال 1388 ایرانی، هر هفته در یک صفحه، 250 کیلوبایت

سالنمای سال 1388 ایرانی، هر مـــاه در یک صفحه، 160 کیلو بایت

نسخه‌های چاپی این سالنما در آبان‌ماه منتشر خواهند شد. در نسخه‌های چاپی- مطابق دستورالعمل‌ها- مناسبت‌های مصوب مورد نیاز دستگاه‌های دولتی نیز افزوده خواهد شد که در نسخه وب، تنها به شماری از مناسبت‌های سالانه که وابسته به تعطیلات رسمی بوده  و مورد نیاز همگانی هستند، اکتفا شده است.

انتشار زودهنگام تقویم 1388 از جمله به منظور پیشگیری از اختلال دوباره در وب‌سایت پژوهش‌های ایرانی بوده است. چرا که به گزارش نرم‌افزار آمارگیر، سالنمای 1387 در حدود 20.000 بار بارگیری شد و این جدای از بارگیری‌های بسیار بیشتری بوده که از طریق ده‌ها وب‌سایت دیگر انجام شد.

به راهنمای زمان جشن‌های سالنمای 1388 چهار مناسبت جدید افزوده شده است:

1- روز آغاز پادشاهی داراب (کورش) در چهارم بهمن‌ماه به گزارش شاهنامه فردوسی.

2- زادروز زرتشت در آخرین روز سال به گزارش متن پهلوی «گزیده‌های زادسپرم».

3- جشن پرشکوه «اوشیدَر» (نجات‌بخش ایرانی) در دریاچه هامون سیستان/ زابلستان و کوه خواجه (میانگاه جهان باستان).

مناسبت‌های یکم و دوم که منابع مکتوب و کهن ایرانی از آنها پشتیبانی می‌کنند، امروزه بکلی فراموش شده‌اند. اما به نظر می‌رسد که جشن اوشیدر در دریاچه هامون، بازماندی از باورهای در پیوند با زرتشت باشد. چرا که هم زمان برگزاری جشن با زادروز زرتشت اینهمانی دارد، و هم نام «اوشیدر» که دلالت بر سوشیانت‌هایی می‌کند که از تبار زرتشت دانسته شده‌اند. (لازم به یادآوریست که زرتشت و باورهای مردمی در پیوند با او ارتباطی با دین زرتشتی ندارد).

4- چهارمین مناسبت عبارت است از فرخنده روز هزارمین سالگرد پایان سرایش شاهنامه فردوسی در بیست و پنجم اسفندماه 1388:

ســرآمــد کـنـون قـصـهٔ یــزدگــرد       بـه مـاه ســفــنــدارمـذ روز اِرد

ز هـجـرت شـده پـنـج هـشـتـاد بـار      بـه نــام جـهــان داور کــردگــار

بیت‌های پایانی شاهنامه فردوسی

از آنجا که سال 400 قمری از 9 شهریور 388 خورشیدی آغاز شده و در 28 مرداد سال 389 خورشیدی به پایان رسیده است؛ روز «اِرد» یا 25 اسفند در این دامنه زمانی، مطابق با سال 388 خورشیدی می‌شود. به دیگر سخن، 25 اسفند سال 388 هجری خورشیدی برابر است با آدینه‌روز، 21 رجب سال 400 هجری قمری (1± روز). به این ترتیب، در بیست و پنجم اسفندماه سال 1388، هزار سال تمام خورشیدی از زمان پایان سرایش شاهنامه می‌گذرد.

در چنین تبدیل‌هایی، آگاهی از روز آغاز و پایان سال یک گاهشماری در گاهشماری دیگر اهمیت فراوانی دارد. برای مثال اگر فردوسی زمان پایان سرایش شاهنامه را بجای 25 اسفند، 25 مرداد در سال 400 قمری ثبت کرده بود؛ این زمان برخلاف انتظار، نه با سال 388 خورشیدی که با سال 389 خورشیدی برابر می‌شد. این مثال از اینرو آورده شد که نشان داده شود تبدیل تقویم‌ها از ظرافت و پیچیدگی‌های فراوانی برخوردار است که گاهی به آن توجهی نمی‌شود.   

برای تبدیل سال هجری قمری به سال هجری خورشیدی از این فرمول ساده می‌توان بهره برد. دقت نتیجه به دلیل دخالت ندادن روز و ماه 1±  سال است:

[(365.2422÷10.875× سال قمری) ــ سال قمری = سال خورشیدی]

با اینکه عموم پژوهشگران در مبدأ «هجری قمری» سال 400 اتفاق نظر دارند، اما نگارنده احتمال ضعیف مبدأ «هجری خورشیدی» برای سال 400 را قابل تأمل و بررسی می‌داند. دستکم لازم است که نادرستی این احتمال به اثبات برسد.

تکثیر این سالنما در محیط وب، بدون هیچگونه تغییر در متن آن برای همگان آزاد است.

 

 فکر می کردم ۵۰ سال زود به دنیا آمده ام!!

 

Photo By Hadi Nili

به شناسنامه، «طلعت شاه ناصری» متولد سال ۱۲۹۸ است اما خودش حدس می زند سنش بیش از چیزی است که در شناسنامه نوشته اند. در سال ۱۳۱۵ هم دیپلم گرفته. یکی از اولین دختران اصفهانی است که دیپلم گرفته اند. می گوید همان موقع مدیر مدرسه شان تصدیق ششم ابتدایی داشته است.

آن ها چهار نفر بودند. سه دختر دیگر، یکی خانم «فخری سجادی» است، دیگری «خانم نظمی»، و سومی خانم «ملوک ربانی». می گوید از آن میان، فخری سجادی شهردار ناحیه ۵ اصفهان شد و ملوک ربانی مدیر مدرسه بهشت آیین؛ از مهم ترین مدرسه های دخترانه شهر اصفهان. خانم نظمی اما شوهر که کرد، به خانه نشست.

آن روزها اصفهان دو مدرسه دخترانه داشت: «بهشت آیین» و «بانوان». مدرسه طلعت، مدرسه بانوان بود؛ یک مدرسه عمومی. طلعت خانم یادش می آید: «اما با این که مدرسه اش عمومی بود، همه کس را راه نمی دادند. یعنی همه کس توان پرداخت شهریه را نداشت. یادم است شهریه ام سالی ۱۵ قران بود؛ پولی که آن موقع “خیلی” بود.»

به «کشف حجاب» سال ۱۳۱۴ که می رسد، انگار مطمئن نیست ذوقش را نشان بدهد یا تاسفش را. «شب “کشف حجاب” تا صبح خوابم نبرد. ذوق این را داشتم که صبح یک کلاه و کت مخمل می‌پوشم و کفش پاشنه دار. خر بودم؛ نمی‌دانستم کفش پاشنه دار برای مدرسه نیست!» همزمان یادش می آید آن چند همکلاسی را که بعد از کشف حجاب، دیگر نتوانستند درسشان را ادامه دهند و خانه نشین شدند؛ رفیق های نیمه راه.

درباره واکنش مردم آن روز به این که به عنوان یک دختر به مدرسه می رفت، می گوید: «خوش شان نمی آمد اما فحش هم نمی دادند!» انگیزه اش از درس خواندن، این بوده که برود سر کار. «بلافاصله بعد از گرفتن دیپلم، رفتم استخدام شدم. رشوه دادم؛ دو برابر حقوقی که باش استخدام شدم. می ارزید!»

با وجود رشوه ای که داد تا استخدام شود، می گوید خودش هیچ وقت رشوه نگرفته. جایگاه اداری اش اجازه می داد زیرمیزی های درست و حسابی ای بگیرد، اما «خدا می داند یک قران هم دزدی نکردم! بودند افرادی مثل من که زندگی شان را با پول دزدی و رشوه ساختند.» رشوه را به لهجه اصفهانی اش می گوید «رُشوه».

«ارتقاء برای زنان ممنوع بود»

کارکردن برای طلعت جوان، سخت و گاه آزاردهنده بوده: «سال ها آن جا خون دل خوردم. به عنوان ماشین نویس استخدام شدم. به عنوان دیگری نمی توانستند استخدامم کنند. فقط ماشین نویسی را در شان زن می دیدند.» می گوید همکارانش به او حسادت می کرده اند. «تمام مردهایی که در اداره ام بودند، تصدیق ششم ابتدایی داشتند. حتی یک دیپلمه یا یک سیکلی هم بین شان نبود. ولی دستور بود که به زن ترقی ندهند. برای زن اهمیت قائل نبودند. تا این که سال ۴۵ یا حول و حوش آن بود که دستور آمد خانم ها می توانند در اداره ها سمت بگیرند. تا قبل از آن سمت نداشتم. شدم رئیس دفتر اداره. دوسال که گذشت، شدم رئیس امور اداری. با همین سمت هم موقع انقلاب بازنشسته شدم. نوشتم به اداره که چون سنوات خدمتم به حد نصاب رسیده و شوهرم هم مریض است، می خواهم بازنشسته شوم.»

آرزوی برآورده نشده خانم شاه ناصری، این بوده که به دانشگاه برود و تحصیلش را ادامه دهد. «آن موقع که دیپلمم را گرفتم، اصفهان دانشگاه نداشت. فقط تهران بود. اما بودجه اش را نداشتم که بروم تهران. آرزویم بود می رفتم دانشگاه. اما نمی توانستم. اقوام مان امل بودند! بد می دانستند. بعدش هم که برای خودم حقوق بگیر شدم، شوهر کرده بودم و بچه داشتم. نمی توانستم ولشان کنم و بروم دانشگاه.»

«به روی شوهرم نیاوردم که دیپلم ندارد»

طلعت، ۲۳ ساله بود که ازدواج کرد. با شوهر مرحومش که شیرازی بود و ۱۰ – ۱۵ سال از خودش بزرگ تر، در همان اداره ای که کار می کرده آشنا شده است. هیچ خواستگاری یا مراسم رسمی ای هم در کار نبوده. همسرش او را پشت تلفن از پدر طلعت خانم خواستگاری کرده است. «وقتی گفتم این خوب است، پدرم راضی شد. می دانست راه خطا نمی روم.» مهریه خانم شاه ناصری، هزار تومان بوده: «نه پَست بود و نه مثل این روزها که میلیون میلیون است.» همسر خانم شاه ناصری، تصدیق ششم ابتدایی داشته: «ولی در تمام عمر یک بار به رویش نیاوردم که من دیپلم دارم و تو نداری.»

حالا ۳ دختر، ۱ پسر، ۱۱ نوه، و ۶ نتیجه دارد. به تربیت فرزندانش می بالد: «در تربیت این ها کم نگذاشتم. برایم ارزش قائل اند که تربیتم درست بوده.» طلعت شاه ناصری می گوید: «هرچه خودم به عنوان یک زن تحقیر شدم، عوضش دخترهایم را جوری بار آوردم که زیر بار تحقیر زن نروند.»

خانم شاه ناصری این بخت را داشته که همسری هم فکر و هم عقیده اش داشته باشد. «اصلا یک بار هم حرف این نشد که نروم سر کار.» البته به نظر خودش، این به خاطر «حجب و حیا»ی خودش بوده و این که شوهرش می دانسته طلعت کار خطایی نمی کند: «در این ۳۰ سال که در اداره بودم، یک بار کسی به من نگفت چرا خندیدی یا چرا با فلانی آن طوری حرف زدی؟ خودم می فهمیدم چه طور رفتار کنم. با حیا رفتار می کردم. حجاب نداشتم اما یک بار هم آستین کوتاه نپوشیدم.»

روزگار خودش را با این روزها مقایسه می کند: «حالا با وقتی که ما درس می خواندیم، خیلی تفاوت دارد. آن زمان هنوز حجب و حیا بود. هنوز دخترها دنبال حرکت هایی که حالا می روند، نبودند. ولی حالا هرکی هرکی است! دخترها که هر کار می خواهند می کنند و پسرها هم که برایشان خوب شده! مثلاً دوست می گیرند؛ رفیق می گیرند. اما من از این حرف ها نداشتم. ابداً!»

«از زن بودنم، شرمنده ام»

صدای خسته و بی رمق طلعت خانم وقتی تلخ می شود که یاد دشواری ها و مشقت های زندگی اش به عنوان یک شهروند مونث جامعه ایرانی می افتد: «در عمری که کرده ام، همیشه از زن بودنم عار داشته ام. می گویم خدا به من ظلم کرد که زن خلقم کرد با همان لحن مادربزرگانه اش می گوید: «قدر مرد بودنت را بدان! نمی دانی زن چه قدر توسری می خورد…»

طلعت جوان جز این که از زن بودنش ناراحت بوده، علاوه بر آن از زمانه اش هم دل خوشی نداشته: «جوان که بودم می گفتم ۵۰ سال زود به دنیا آمده ام! به خیالم ۵۰ سال بعد همه چیز ترقی می کند! نمی دانستم این اوضاع می شود!» می گوید دیگر حالا به ۵۰ سال بعد هم فکر نمی کند: «نمی خواهم باشم. مایه دردسر شده ام. دیگر مغزم کار نمی کند… این قدر خسته و مریضم که هیچ چیز از این روزهایم نمی فهمم. بیشتر از این ناراحتم که زمانی یک مقامی برای خودم داشته ام ولی حالا این طور زمین گیرم.»

Photo By Hadi Nili


خاطره ای یادش می آید که لبخند به چهره اش می آورد: «یکی از معلم هایمان، آقاجان «همامی» بود. خداوند ادبیات بود. یک بار سر کلاس از همه دانش آموزها سوالی پرسید که هیچ کس نتوانست جواب بدهد اما من جواب دادم. برایم نوشت: اگر شه ناصری پندم دهد گوش / نسازد پندهایم را فراموش / رباید گوی سبقت همگنان را که با فهم است و با ادراک و باهوش.» به شوخی و خنده اضافه می کند: «اما حالا نه فهم دارم، نه ادراک، و نه هوش! دیگر جمع و تفریق هم یادم رفته.»

«زیر سایه مرتضی علی»

طلعت شاه ‌ناصری و خانه‌اش در خیابان «خاقانی» اصفهان، هر دو از مرداد این شهر بی رمق تر شده اند. از آن بلند پروازی ها دیگر خبری نیست. حالا حکایت پیری و نارسایی کبد و قرص های صبح و ظهر و شب است و نفس ها که سخت و بریده می روند و می آیند. خانم شاه ناصری این روزها از کم کاری کبد رنج می برد. فقط ۴ درصد از کبدش وفادار مانده است. این نارسایی، بدنی نحیف و کم رمق برایش باقی گذاشته. همه «گذشته ها» را با بیانی گرم، مثل یک قصه تعریف می کند؛ قصه ای که البته به فراخور سن و سال، رشته اش مدام از دست قصه گو در می رود.

می گوید «رفتنی» است و دعا می‌کند: «همه مان زیر سایه مرتضی علی». «مرتضی علی» را با تاکید خاصی می گوید و بعد با لحنی که انگار بخواهد کسی را از اشتباه در بیاورد، توضیح می دهد: «درست است که مثل خیلی های دیگر نبوده ام و مدرسه رو و دختر بیرون شدم؛ اما اهل دین و مذهب هم بودم. شاید بعضی وقت ها حواسم پرت شود و نماز یا روزه ام پس و پیش شود اما “معتقد”م. اگر الان برایم قرآن بیاورید و هرجایش را باز کنید، می توانم بخوانم. این ها را همه در مدرسه یاد گرفتم.»

بعد از ساعتی، وقت رفع زحمت می رسد. توان بدرقه را ندارد اما همان طور که به زحمت از روی مبل چوبی بلند می شود، با لحنی که رنگی از هشدار دارد، می گوید: «طولی نمی کشد که شما هم همین می شوید؛ مثل من پیر و افتاده. یک دفعه چشم باز می کنید می بینید دیگر نمی توانید آن کارهایی که سابق می کردید را بکنید… دو چیز است که نمی شود کاریش کرد: یکی پیری، و یکی هم مردن

من اگه خدا بودم وقتی شیطان در برابر انسان سجده نکرد خشتکش رو در میاوردم و از بارگاه بیرونش میکردم ! چه معنی داره شیطان به حرف خدا گوش نکنه ! وقتی میخواستم پیغمبر برای خلق تعیین کنم از ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر ۶۲۰۰۰ نفرش رو از زنان منسوب میکردم تا عدالت رعایت بشه !

 

کمی سلیقه به خرج میدادم و بجای اینکه خونه خودم رو در صحرای خشک و بی اب و علف عربستان بنا کنم در سواحل جزایر هاوایی یه خونه شیک و مدرن بنا میکردم با سوییت های مجهز و مجانی برای زواری که برای زیارت میومدن ! هیچوقت خونه خودم رو در انحصار مسلمون ها قرار نمی دادم و همه حق داشتن بیان خونه ام … حتی بی خدا ها ! قدمشون سر چشم ! زوار بجای اینکه تو صحرای عرفه بدو بدو کنن کنار ساحل بدو بدو کنن حالشو ببرن و بجای لباس احرام هم مایوی دوتیکه بپوشن ! یه مشت از این حوری ها و قلمان رو هم مامور میکردم به حجاج سرویس بدن و پذیرایی کنن تا زیارت بهشون بهتر بچسبه !

اصلا نمیذاشتم ادما صبح و ظهر و شب هی نماز بخونن و سجده کنن و حرفای تکراری بزنن ! کمبود که ندارم هی بخوام طفلکی ها رو اذیت کنم که ! همه مسجد ها رو هم جمع میکردم به جاش کافی شاپ و کتابخونه و سینما درست میکردم ! یه چند تاش رو هم قهوه خونه سنتی درست میکردم که محسن نامجو توش سه تار بزنه بخونه ! هر کسی هم که من رو صدا میزد و میگفت اِی خدا زود بهش میگفتم جانم قربونت برم …عزیز دلم … فدات بشم نه اینکه محل سگ هم نذارم ! بنده افریدم باید سرویس بدم دیگه … گوسفند که نیستن ول کنم تو بیابون !

قشری به نام روحانیت رو اصلا خلق نمیکردم ! به بنده هام همه یه جو عقل میدادم تا بتونن بد رو از خوب تشخیص بدن و نیازی به فتوا و این  شعر ها نباشه ! عزراییل رو هم میفرستادم اونجا که عرب نی انداخت بره غاز بچرونه ! به جای عزراییل یه حوری خوش هیکل سفید و بلوری میفرستادم تا جون مرد ها رو بگیره و یک جوان رعنای خوش هیکل رو هم میفرستادم تا جون خانمها رو بگیره ! جون بچه ها رو هم اصلا نمیگرفتم ! اصلا اجازه نمیدادم انسان ناقص و معلول به دنیا بیاد … ریشه جنگ رو هم خشک میکردم بجاش عشق و عطوفت و مهربونی میکاشتم ! سعی میکردم حضورم اینقدر در زندگی مردم ملموس باشه که دیگه هیچ کس نگه خدای چی ! کشک چی ! ….. خدا کیلو چند ؟ ….. کدوم خدا ؟ اخ که اگه خدا بودم یه بهشت توی یکی از سیاره ها خلق میکردم اخرین مدل ! نه اینجوری که توی جوب هاش ( جوی هاش ) شیر و عسل بیاد ! شیر و عسلی که توی جوب ( جوی ) باشه به درد همون اعراب هزار و چهار صد سال پیش میخوره ! اونایی که بنده صالح بودن میفرستادم توی این بهشت و اونایی هم که خطا کار بودن و بنده های درستن درمونی نبودن بجای جهنم میفرستادم توی ایران زندگی کنن قدر عافیت رو بدونن ! از خدا بخاطر این همه اختلاف سلیقه عذر خواهی میکن

A funny cartoon about Ferdowsi square by Bozorgmehr Hosseinpour

Here is a classic picture of an Iranian Passport belonging to the late Abolqasem Shoraka (1903-1998) from 1932 AD or 1311 AP (AP = Anno Persico or Persian year).

The first thing you will notice is that French was the main foreign language in Iran under Reza Shah Pahlavi. English replaced French a few decades later as the British Empire increased it’s activities inside Persia. According to these pictures, Mr. Shoraka was born on 1282 AP, which was during the reign of Mozafaredin Shah of Qajar. Another interesting fact mentioned is that Mr. Shoraka has a shaved beard and a unibrow. The last item in the first page is religion. However they have marked it out and replaced it with “Nationality: Iranian.”

The photos are copyrighted under Creative Commons to rshoraka.

passport1passport2passport3

The following is a satire piece by Hadi Khorsandi titled, “I am not a reformist, but I like reformists.” Taken from the online journal Gozaar, a project of Freedom House. They have several other great pieces by Hadi Khorsandi and other Iranian writers at their website. Unfortunately I was not able to find the English translation.

هادی خرسندی

12 بهمن 1386


  آقا نوه را بغل کردم. دقت کردم به لباس‌های این طفل سه‌ماهه:

یک تی- شرت، (یا عرقگیر خودمان) با تصویر نخدوزی شده‌ی یک اردک. رویش یک پیراهن با دوتا جیب روی سینه که نیمی از جیب چپ را تصویر برجسته‌ی یک گل آفتابگردان مجهز به یک زنبور‌عسل پوشانده. یک شلوار جین آبی با پاچه‌های تاخورده و طرح میکی‌موز سر زانو. یک کاپشن با چهارتا جیب روی اینها بر تنش. یک جفت جوراب بر پایش که بر ساقه‌اش دوتا خرگوش تعجب کرده بودند از اینکه آنجا چکار میکنند و به چه درد بچه‌ی سه‌ماهه میخورند!

 بچه حدود هشت‌تا جیب داشت و لباس پوشیدنش او را شبیه  الویس پریسلی کرده بود یا قهرمان شیکپوش سریال «ایکس فایل» یا جان تراولتا در فیلم گریس!

خنده‌ام گرفت. جرأت نکردم عصبانیتم را نشان بدهم. طفلک چارچنگولی توی لباس‌ها قالب گرفته شده بود و به روشنی معلوم بود که مغلوب این پوشاک شده است.

این، تازه، فرزند پدر و مادری است روشن‌بین، که بر صحنه‌ی نمایش، طنزشان، «تازه‌ به دوران رسیدگی» را هدف می‌گیرد و ریخت و پاش‌های جامعه‌ی مصرفی و بی‌ملاحظه‌گی‌های زیست محیطی را مسخره می‌کنند. زن و شوهر عقاید سوسیالیستی هم دارند. (البته از نوع فراگیر و متمدن اروپایی‌اش، نه چینی و روسی!)

سر صحبت که باز شد، دخترم توضیح داد که همه‌ی این لباس‌ها را هدیه گرفته‌اند و شوهرش در مورد کاپشن بچه، توضیح داد که جیب بالای دست راست، برای سیگار است اما معنی باقی جیب‌ها را نمی‌داند!

کلی خندیدیم. زن و شوهر از دنیای فریبنده‌ی «سیسمونی» در سیستم سرمایه‌داری تعریف کردند که تازه من کجایش را دیده‌ام. صندلی‌هایی که وقتی بچه گریه می‌کند، شروع می‌کند او را تکان دادن، و در مقابل بچه، چراغ‌های رنگارنگ روشن و خاموش می‌شود و موزیک ملایمی که نت آن با نت گریه‌‌‌ی بچه هم‌خوانی دارد، شروع می‌کند از چهارطرف اتاق پخش شدن. (حالا من هم دارم یک کم چاخان قاطیش می‌کنم‌!)

شاپرک‌خانم یک لباس ساده‌ی سرتاسری نشانم داد که خودش برای بچه خریده و گفت “من این را تنش می‌کنم و  آن‌ها را دیگران آورده‌اند. امروز داشتم کفش‌هاشو پاش میکردم، گفتم بچهی سه‌ماهه کفش میخواد چیکار؟!….”

من دیگر پاپی نشدم که پس چرا بچه، سه‌چهارتا سبد و تخت‌روان برای خواب و بیداری و قبل از خواب و بعد از حمام و توی اتومبیل و طبقه‌ی پایین و اتاقخواب بالا دارد؟! این اسراف و ولخرجی هم از دست و دل بازی دیگران است؟ … خوب، بچه‌ی اول‌شان است و دنیای تبلیغات هم حسابی از احساس جادویی والدینی سودجویی می‌کند.

طفلی را این‌طور ترو خشکش می‌کنند؛ اما از چهار پنج سالگی زندگی‌اش می‌شود مثل زندگی شریف‌امامی یا رونالد رامسفلد! باید ساعت هفت صبح از خواب بلند شود و تا حدود شش بعد از ظهر زندگی اداری و اجتماعی داشته باشد! صبح‌ها حدود ساعت 9 یک پدر یا مادر خواب‌‌آلوده، می‌اندازدش توی یک مهدکودک یا «نرسری» یا چه می‌دانم «کیندرگاردن»، بعد از چهار عصر هم یک پدر یا مادر خسته از کار روزانه می‌آید دنبالش می‌برند طفالکی را می‌شویندش و خشکش می‌کنند و غذایی میدهند و می‌خوابانندش که صبح زود دوباره برود به همان جایی که دیروز رفته بوده! دیگر نه پدر حال و حوصله‌ی حرف زدن با او را دارد، نه مادر. حرف‌ها می‌ماند برای شنبه و یکشنبه و ویکند و هالیدی. البته اگر طفلک یادش بیاید که آن روز صبح چه می‌خواسته بپرسد و آن روز غروب چه سوالی کرده بوده که پدرش جواب داده یکشنبه یادم بینداز تا جوابت را بدهم!

خوبی‌اش این است که علم و تکنولژی به زودی به ما امکان «کولون» کردن میدهد که هرچندتا بخواهیم، این بچه‌ها را تکثیر کنیم.

حالا حکایت ماست! هی فغان و فریاد که اهل این بازی‌ها نیستیم، ولی خب چه می‌شود کرد؛ دوست‌شان هم داریم!  

 

 

I recently stopped by a Persian blog writen by Abdul-Mohammad Shaarani, a school teacher in Iran. He teaches in the “Kalu” elementary school which has only four students. The school is located in a small port called Dayyer on South Eastern part of Iran. By using the internet, Kalu has found a world-wide audience receiving letters of support from people around the world everyday.

For those who cannot read Persian, an Iranian in Australia created an English blog for Mr. Shaarani, which has caught the attention of UNESCO. You can read Mr. Shaarani’s interview here:

http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3228584,00.html


By: M. A. Sepanlu, January 2002

British scholar Noel Malcom in his book “A short history of Bosnia” printed in Britain offers valuable research about the racial relationship between Iranians and some ethnicities of the former Yugoslavia. He writes: “The name Croat, or Hravat in Serbian, is not a Serbian word. It is similar to the Iranian name Choroatos, found on tombstones of Greek dwelling regions of south Russia.” He goes on to add that the original form of the word is “Khoravat” as mentioned in Avesta, meaning “friendly”.

Historical studies indicate that the Croats started migrating from the Iranian homeland to Croatia, Serbia and Bosnia about 3,000 years ago. However, a much larger migration took place about 1,700 years ago. Probably the reason behind this migration was the suppression of the followers of Manichean faith during the Sassanid era. The said scholar LSO says that the word Serb has also Iranian origin, which can be recognized in the word “Charv” meaning cattle.

According top ancient documents, these two ethnic groups were tribes of Iranian origin that had accepted Slavic subjects among themselves.

Noel Malcom says that new theories confirm historical knowledge. Some Croatian nationalist theoreticians have opted to adopt the theory linking their origins to Iran, thereby preserving their cultural and psychological independence, in order not to merge into the neighboring cultures. Such a theory gained particular popularity during World War II, for Iranians were considered to have a higher ranking compared to the Slava in terms of racial hierarchy. However, in Malcom’s words, the plain historical fact is that both the Croats and the Serbs migrated at the same time, and both have some characteristics of Iranian peoples.

One point is clear: the early immigrants called themselves Khoravat or Croat in order to distinguish with other tribes of that region. These Iranian-origin immigrants also did something more to stress the difference: they tied a handkerchief around their necks, something which later gained global popularity under the name of Cravat.

In 1656 CE, Louis XIV formed a regiment of Croat volunteers inside his army. The members of this regiment, in accordance to their ancient tradition, wore a neckerchief of plain of floral silk, its ends dangling from the tie. It could also be used as bandage if the soldier was wounded. After this time the Croatian scarf was accepted in France, above all in court, where military ornaments were much admired. The fashionable expression, �a la croate�, soon evolved into a new French word, which still exists today: la cravate. Some 170 years later, the necktie became a universal fashion. It would be worthwhile to add that the Croatian national flag is derived from the chessboard, thus some nationalist historians consider Croatians the descendants of Bozorgmehr, the chess master and minister of the Sassanid era.

Talking of the global influence of Persian, it would also be interesting to not that the word Pajamas has Persian origins, meaning “leg ware”. My mind drifts back to the Mauritanian desert. In an isolated oasis, an old man opens an ancient book, reading with not so familiar accent, one of the great poems of Sa’adi” “Human beings are organs of one body.”

 نامه ای خواندنی و بسیار کوتاه از یک کودک ده ساله

 

click here to read the letter